آرتاآرتا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

آرتای ناز کوچولو

روزهای پایانی زندگی سه نفره و انتظار عضو چهارم....

سلام   دارم روزای اخر بارداری میگذرونم...سخت بود ...سخت هست....ولی خدا خودش کمک میکنه...میگذره...از خدا میخوام دخملم سالم و صالح باشه....ازش میخوام کمکون کنه...میخوام آرتا اذیت نشه...فکر نکنه به دخملی بیشتر توجه میکنم....میدونم دوره سختی پیش رومه....از یه طرف روز شماری میکنم زودتر نی نی بیاد و خوشبختیمون کامل کنه...از یه طرف وحشت دارم از دنیای جدیدی که قراره داشته باشیم......خدا جون خودت کمکون کن   دکتر هفته قبل گفت که تا 12 خرداد اگه بشه صبر میکنیم....من فکر میکنم نی نی زودتر از اونموقع دنیا بیاد....به حساب خودم اونموقع نی نی 40 هفته میشه...واسه منی که سزارینم دیر میشه.....نمی دونم   حالا قراره از 24 برم ارو...
13 ارديبهشت 1394

يه ني ني ديگه تو راهه.....

سلام سلام   بعد مدتها..... سرم شلوغ بود و صد البته تنبلي باعث شد كه خيلي دير بيام و دوباره بنويسم....تا اينكه يه اتفاق خوب افتاد ....يه اتفاق خوب دوباره   ني ني دوم تو راهه... اين مدت خيلي اذيت شدم...خيلي سخت بود...تحملم كمتر شده ...تواني كه سر بارداري آرتا داشتم متاسفانه ديگه ندارم...تنبل شدم   با اينكه قرص ميخورم براي حالت تهوعم...بعضي روزا متوكلوپراميد بعضي روزا دميترون...   شايد اميد به سلامت كامل!!! كه با خوردن اين قرصا دارم باعث شده تحملم كم شه...نميدونم اين روزا همش دارم بارداري هفته به هفته روميخونم...و معمولا هفته خودم و يه هفته بعدش ميخونم...انگار نه انگار دفعه دوممه.... &nbs...
9 آذر 1393

.....

امروز اومدم از اتفاقات كوچيك و بزرگي كه اين مدت افتاده بنويسم.....   از اتفاقات خوب شروع ميكنم:  اينكه من بالاخره ماشين خريدم....بعد از سالها!!! كه دلم ميخواست ماشين بخرم بالاخره خريدمش....البته با كمك همسري مهربونم ...يه پرايد مدل 90... الان ديگه خيلي وقتا خودم ميام اداره و برميگردم....وضع رانندگيم هم خوبه ...بد نيستم... و جالبتر از همه اينكه آرتا به رانندگي مامانش گير ميده: مامان اينجوري نه!!!!مامان يواش!!! مامان صداي ماشين چرا اينجوريه؟!!!(وقتي با دنده يك يه خورده گاز ميدم!!!)......   يعني من ميميرم واسه اين حرفاش و توصيه هاي ايمنيش!!!! اتفاق بد   اول دي ماه دختر عموت از طبقه چهارم خونه...
15 دی 1391

مريضي و تب...

گل خوشگل مامان از يكشنبه تب كرد ....بدون خوردن ناهار رفتي خوابيدي....عصري كه بيدار شدي ديدم بدنت گرمه ولي گفتم شايد پتو روت بوده اينجوري شدي ....بعد از چند دقيقه ديدم نه مثل اينكه تب داري و استامينوفن دادم خوردي.....اخر شب باز بدنت داغ شد و تا صبح پاشويه و شربت كه چون شربت استامينوفن اثر نداشت ايبو پروفن ميدادم بهت....فردا صبح برديمت دكتر ....بعداز معاينه دكتر گفت كه چيزيت نيست و گفت ايبو پروفن نده استامينوفن بده....خوب وقتي تب پايين نياد بشينم نگات كنم؟مجبورم ايبوپروفن بدم خوب.....و شربت سفكيبم هم داد البته ميخواست امپول سفترياكسون بزنه كه من ترسيدم و دكتر هم گفت بجاش سفكيبم بدين.....القصه......تب ادامه داشت با شدت هرچه تمامتر...دوساعت بعد ...
26 آبان 1391

سفر شمال....

اومدم از سفرمون بنويسم با چند هفته تاخير:   بعد از چندبار بهم خوردن برنامه سفرمون بالاخره پنج شنبه 20 مهر راه افتاديم به سمت شمال.....من جمعه شيفت بودم واسه اينكه يه روز به متعطيلاتم اضافه كنم تعويض شيفت كردم و پنج شنبه اومدم اداره  بعد از ظهر راه افتاديم....شب اروميه مونديم و فرداش به سمت تبريز حركت نموديم!!بعد اردبيل و بعد هم استارا....پسر نازم خيلي همكاري ميكرد و ما بسي خرسند بوديم..... همون شب با وجود بارندگي شديد تا بندانزلي رفتيم و شب رو هم هتل ايران مونديم كه زياد راضي نبوديم ولي اونوقت شب مجبور بوديم و همسري ناراحت كه هيچوقت اينقد بي برنامه جايي نرفته بوديم و بايد هتل رزرو ميكرديم.... ...صبح بعد از صبحانه رفتيم كنار ت...
26 آبان 1391

عكسهاي خوشكل جونممممممم

خيلي دير به دير ميام.ميدونم.اما چه كنم كه وقت نميشه بيام و براي پسمل نازم بنويسم   اين روزا آرتا خيلي به من وابسته س.شايد به خاطر اينه كه ديگه شير خشك نمي خوره و فقط شير منو ميخواد!   وقتي از سر كار ميرم خونه فوري ميپره بغلم و مقنعه مو ميزنه كنار و يه صداهايي از خودش درمياره كه يعني شيرميخوام!اين صداهاي با مزه شو از خيلي وقت پيشا داره و براي من خيلي اشناست! اينقد دلم ميسوزه........   يكي دو روزه وقتي عكساي خودشو ميبينه ميگه آتا ! حالا نمي دونم منظورش آرتا س يا همينجوري ميگه.من وباباييش كه مرديم از خوشي!    ديروز رفتم براش شربت زينك سولفات گرفتم .شايد اشتهاش باز شه.طفلك بچه م خيلي لاغر شده و ...
10 آبان 1391